کنار دل و دست و دریا، اباالفضل! تو را دیده ام بارها؛ یا اباالفضل!
تو از آب، می آمدی، مشک بر دوش و من، در تو، غرق تماشا؛ اباالفضل!
اگر دست می داد، دل می بریدم به دست تو، از هر دو دنیا، اباالفضل!
دل- از کودکی- از فرات، آب می خورد و تکلیف شب:" آب، بابا، اباالفضل."
تو لب تشنه پرپرشدی، شبنم اشک- به پای تو می ریزم، اما، اباالفضل!
فدک، مادری می کند کربلا را؛ غریبی، تو- هم- مثل زهرا، اباالفضل!
تو را هر که دارد، زغم، بی نیاز است؛ وفا- بعد از این- نیست تنها، اباالفضل!
تو با غیرت و، آب و، دست بریده قیامت، به پا می کنی؛ یا اباالفضل!
"ابوالقاسم حسینجانی"
پاییز، بهاریست که عاشق شده است...


یادش به خیر... روزگاری که ،به تعبیر یک دوست، : "صورتم ،شبیه شعرهایم" بود.....
این روزها اما احساس می کنم همه سنگدل شده ایم...
...و سنگدل شده ایم.
شبیه صورت خود بودم...
چقدر شکل شیاطین، چقدر بد شده ام
شبیه چهرۀ منفور دیو و دد شده ام
چقدر سنگی و سردم، چقدر سیمانی
و سنگلاخی و بی برگ و بار و بد شده ام
ببین به لهجۀ دریا، که می کشد تا ماه
پر از فراز و فرودم، شبیه مدّ شده ام
شبیه شبنم و باران، شبیه "خود" بودم
ببین به رقص شیاطین که نامزد شده ام
شبیه روح غزل، مثل صورتم بودم
برای بغض گلو هم چقدر سدّ شده ام
خدا کند که دلم گُرّ بگیرد از یک عشق
خدا کند که ببینم که باربد شده ام
خدا کند که ببارد از آسمان باران
چقدر شکل شیاطین، چقدر بد شده ام.