برای شاعر تلواسه ها و صبوری اش:
من تشنه ای از قبیلۀ بارانم
آواره ترین شاعر پاییزانم
کوهی ز غزل به دوش دارم وقتی
تلواسه ای از ماه تی تی می خوانم
دل روشني دارم اي عشق
صدايم کن از هر کجا مي تواني
صدا کن مرا از صدفهاي سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدايم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازيست؟
بگو با کدامين نفس ميتوان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامين افق ميتوان تا شقايق خطر کرد؟
مرا مي شناسي تو اي عشق
من از آشنايان احساس آبم و همسايه ام مهربانيست
و طوفان يک گل مرا زيرو رو کرد
پرم از عبور پرستو
صداي صنوبر
سلام سپيدار
پرم از شکيب و شکوه درختان
و در من تپشهاي قلب علف ريشه دارد
دل من گره گير چشم نجيب گياهست
صداي نفسهاي سبزينه را مي شناسم
و نجواي شبنم
مرا مي برد تا افقهاي باز بشارت
مرا ميشناسي تو اي عشق
که در من گره خورده احساس رويش
گره خورده ام من به پرهاي پرواز
گره خورده ام من به معناي فردا
گره خورده ام من به آن راز روشن
که مي آيد از سمت سبز عدالت
دل تشنه اي دارم اي عشق
صدايم کن از بارش بيد مجنون
صدايم کن از ذهن زاينده ابر
مرا زنده کن زير آوار باران
مرا خنده کن بر لباني که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به لبهاي شوقي
که اين سو شکفتند
و آن سو شکفتند
دل نورسي دارم اي عشق
مرا پل بزن تا نسيم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوي خورشيد
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
مرا پل بزن تا سحرتا سبدهاي باد آور باغ
دل عاشقي دارم اي عشق
صدايم کن از صبر سجاده شب
صدايم کن از سمت بيداري کوه
صدايم کن از اوج يک شيهه بر قله صبح
صدايم کن از صبح يک مرد بر مرکب نور
صدايم کن از نور يک فتح بر شانه شهر
تو را مي شناسم من اي عشق
شبي عطر گام تو در کوچه پيچيد
من از شعر پيراهني بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
و در کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه يکريز و سرشار
گرفتم به سر چتر باران
کسي در نگاهم نفس زد
و سرتا سر شب پر از جستجوي تو بودم
و سر تا سر روز پر از جستجوي تو هستم
صدايم کن اي عشق
صدايم کن از پشت اين جستجوي هميشه .
.................
*شعری خیس و بارانی از جناب عبدالملکیان
پاییز، بهاریست که عاشق شده است...


